ما زنده به انیم که ارام نگیریم ....

:: ما زنده به انیم که ارام نگیریم ....

سلام دوستان

امیدوارم هر کجا که هستید حالتون خوب باشه!

از مرداد ماه تا الان خیلی کمرنگ شدم ، خیلی اتفاقا تو زندگیم افتاد که کم کم عرض میکنم

پوزش منو بپزیرید بخاطر چند ماه سکوتم!

فقط اینو بدونید سالم و سر حال و پر انرژی اومدم تا باز در خدمتتون باشم

اووووووووووووووووووووووه چقدر حرف دارم واسه گفتن

منبع : ـــمرد تنهای شبـــما زنده به انیم که ارام نگیریم ....
برچسب ها :

مهمان ناخوانده + زینب - قسمت آخر

:: مهمان ناخوانده + زینب - قسمت آخر

به علت تداخل موضوع تومور و زینب درانتهای داستان مجبورم هر دو رو باهم و در کنار هم شرح بدم!

اوایل اسفند اون خواب ای سی یو اومد به یادم

پیش خودم گفتم هیچ کارحضرت زهرا بی حکمت نیست!

حتما حضرت زهرا میخواسته یک نشونه بهم بده

40 زن سیده رو یادتونه؟ 40 حدیث کسا نذر کردم! هر روز بعد نماز صبح حدیث کسا میخوندم!

از فیزیو تراپی که ناامید بودم یکی پیشنهاد کرد برم طب سوزنی 10 جلسه ای از اسفند رفتم و باز جوابی نگرفتم

اما دیگه ناامید نبودم

میدونستم ته داستان هر چی بشه شرایط از الانی که هست خیلی بهتره!

روز ولادت حضرت زهرا این 40 حدیث کسا تموم شد! اتفاقی نیفتاد!منتظر یک اتفاق بودم!

.

.

پرده رو بکشید و زاویه دیدتون رو عوض کنید میرم به موضوع من و زینب که ناتموم مونده بود

.

.

یادتونه بهار 93 از زینب خواستگاری کرده بودم و زینب بهم گفت یک سال صبر کن؟

یکسال داشت تموم میشد

12 فروردین 95 برای خواستگاری اقدام کردم یعنی شام ولادت حضرت زهرا (س)

اما چیزی که من انتظار داشتم نشد!

زینب دیگه از حضور من خوشحال نبود!

زینب معضب یا معذب بود! (من ابتدا نوشتم معذب ، دوستان گفتن غلطه بنویس معضب ! تغییر دادم باز گفتن غلطه!پس هر جور صحیح است بخونید :)) والا!میگن علما اختلاف نظر دارن!)

اون زینبی نبود که من میشناختم!

انتظار داشتم ردم کنه ، ولی باور نداشتم ردم کنه!

+اشتباه نکنید!زینب حق داشت منو که الان نصف صورتم فلج بود رو رد کنه!من بهش حق میدم!

اگه بهم میگفت نه من تعجب نمیکردم!چون خودمو قانع کرده بودم شرایطم کلی فرق کرده!

چون منم محمد 1 سال پیش نبودم وکلی از لحاظ جسمی فرق داشتم!

.

.

.

زینب نگفت نه!

کاری کرد که از صد تا نه گفتن بدتر بود!

2جمله گفت که تا الان همیشه تو گوشم زمزمه میشه

گفت : محمد من رو دست خونوادم بادنکردم بیام زن تو بشم و تو بخاطر اینکه کسی زنت نمیشه منتظرم موندی!

وااااااااااااااااااااااااااااااای

دنیا رو سرم داشت خراب میشد

انتظار نداشتم این حرفارو بزنه!

جملات زیر رو بهش گفتم که بعدا شنیدم خیلی وجدانشو به درد اورد!

گفتم اخه بی مرام!من تا شهریور سالم بودما!بهترین دخترارو اراده میکردم میتونستم بگیرم!

تو بهترین شرایط ازدواجمو از من گرفتی!چرا گفتی یکسال صبر کنم،تویی که اینقدر در عشق متزلزلی!

بهت حق میدم بگی نه!اما چرا اینجوری میگی نه که تا ته دلم بسوزه؟

گفت :بهم حق میدی بگم نه؟

گفتم: اره ،بگو نه! ولی عشق منو زیر سوال نبر!

گفت :دلم میخواد بگم نه!نه ، من نمیخوام زن کسی بشم که از لحاظ جسمی سالم نیست!

گفتم یادته چند ساعت قبل عمل بهم چی گفتی؟

یادته گفتی خوب شو من نوکریتو بکنم؟

هیچی نگفت

تـــــــــــــــــــــــــــــــــموم شد

زینب برای من تموم شد!اگه میگفت نه ،شاید بهش فکر میکردم باز!

اما وقتی گفت تو چون کسی برات نبوده به پام نشستی ، حتی ارزش فکر کردن هم نداشت!

اومدیم رو به خونه ، اما من خونه نرفتم!با کسی حرف نمیزدم کسی هم جرات نمیکرد با من حرف بزنه!

شب 13 بدر بود!رفتم توی پارک سر خیابون رو نیمکت نشستم تا ساعت 3 نیمه شب!

و شروع کردم به کفر گفتن!

شروع کردم به ناشکری!

یک اس ام اس به مادرم حضرت زهرا (س) دادم!

(تو اشنایی با پشم شیشه گفتم که یک شماره الکی تو گوشیم به نام مادرم حضرت زهرا ذخیره کردم و بعضی وقتا بهش اس ام اس میدم!میدونم که میخونه!چون اروم میشم!این کارو بکنید جواب میده!)

تو اون ا س ام اس گفتم:

بیکار بودی گذاشتی زنده بمونم و این روز هار وببینم بعد عملم؟

بیکار بودی میای تو خوابم و بیخودی توهم برم میداره؟

من که 40 تا حدیث کسامم خوندم!چقدر هم خوش قولی :|

(اینقده راحت باهاش حرف میزنم که نگو :)) خدایش دمش گرم! دوستت دارم مادرم!)

انتظار داشتم بهش بربخوره و زود شفام بده :) چون ایمان داشتم اس ام اسم میرسه بدستش!

ولی خب اون شب تموم شد!

وصبح شد!

از صبح احساس کردم گونه چپم سنگین شده!جدی نگرفتم!

تا ظهر وسط 13 بدر یه هو داداشم یک جوک گفت :) شروع کردم به خندیدن!

تا خندیدم دیدم خونوادم بهت زده شدن!مادرم که اشک تو چشاش جمع شد!

گفتم چی شده!گفتن صورتت حرکت میکنه

فدات بشم حضرت زهرا (س) قربونت برم سرورم

شروع کردم به اشک ریختن

خونوادم باورشون نمیشد

تا یک هفته هی الکی مادرم میگفت بخند ببینم :)

.

.

دکترم وقتی فهمید خیلی شگفت زده شد!

تیر ماه وقتی رفتم نتیجه سوخته شدنمو بگیرم دکتر گفت تومورت خاموش شده و در حال جمع شدنه

بیماریمم تموم شد!

ای فدای نگاهت برم مادر!

.

.

.

.

بعدا برام سوال شد که چرا حضرت زهرا یک روز زودتر شفام نداده

برا حضرت زهرا کاری نداشت شفام بده  و زینب جواب رد بهم نده!

اما بعدا به این نتیجه رسیدم که اگه زودتر شفام میداد من هیچوقت قبل ازدواج ذات زینب رو نمیشناختم!

اصلا شاید تومور وسیله ای بود که زینب رو بشناسم!

بفهمم زینب زنی نیست که تو مشکلات زندگیم همراهم باشه!

.

.

.

نتیجه اخلاقی پایان این دو داستان:

1 -هیچ کار خدا بی حکمت نیست!حتی مریضی هم پر از حکمته!تومور من بهترین اتفاق زندگیم بود!

2- انسان ها تو سختی ها شناخته میشن!زینب تو جریان توموم ، خود واقعیشو نشون داد!

زینب بزرگترین سو تفاهم زندگیم بود!

التماس دعا

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده + زینب - قسمت آخر
برچسب ها : زینب ,زهرا ,گفتم ,حضرت ,مادرم ,تموم ,حضرت زهرا ,شروع کردم ,انتظار داشتم ,مادرم حضرت ,زودتر شفام

مهمان ناخوانده - قسمت ششم

:: مهمان ناخوانده - قسمت ششم

از ابان 94 تا اسفند 94

زندگی من دچار یک معضل  بزرگی شد

ناامیدی

ناامیدی

ناامیدی

از بیمارستان مرخص شدم

از طرفی یک ملاقات کننده نداشتم و تا اسفند تو خونه قایم شدم که کسی منو نبینه بفهمه تومور داشتم

از طرفی هم صورتم فلج شده بود

لااقل دلم خوش بود تومور ندارم دیگه

بعد یک ماه دکتر بهم گفت تومور داری هنوز ، برو بسوزون

وقتی تومورمو سوزوندم!دیگه به دکترم هم اعتماد نداشتم!چون دروغ مصلحتی بهم گفته بود!

(اولین جمله ای که تو ای سی یو گفتم رو برید بخونید تا دروغ دکتر رو بفهمید!)

بعد سوختن تومور دکتر برام فیزیو تراپی نوشت!

40 جلسه فیزیو تراپی رفتم صورتم خوب نشد ، بدترم شد!

جلسه 40 ام فیزیو تراپ گفت دیگه وقتشه با شرایطت کنار بیای!صورتت فلجه!خوب نمیشی!

حالم از خودم،زندگیم،اطرافیانم،جامعه و حتی شما :) بهم میخورد!

درسمو انصراف دادم!

با اینکه تا گرفتن لیسانس فاصله ای نداشتم،به فوق دیپلم اکتفا کردم! (حالم از درس هم بهم میخورد!)

سربازی هم معاف شدم (اینو یادم رفت بگم که گوش چپ من بخاطر تومور کر شده) 

زندگیم خیلی داغون شده بود

کسی که قرار بود بره وزارت دفاع تو بخش موشکی اونجا امریه بگیره الان بخاطر کری گوش چپش معاف شده!

کسی که قرار بود لیسانس شیمی بگیره الان بخاطر بازی سرنوشت به  فوق دیپلم قناعت کرده!

 

شده بودم مثل یک زندانی که معلوم نبود تا کی تو خونه بخاطر صورت فلجش حبسه!

مهمون که میومد میرفتم تو اتاق درو قفل میکردم!چون هیچ کس نمیدونست تومور عمل کردم!

(اونجا درک کردم که چقدر عیادت برا مریض خوبه و برای چی اینقدر اسلام سفارش کرده)

زینب هم دیگه زینب سابق نبود

شروع میکرد نم نم ردم کردن!

میگفت اگه صورتت خوب نشه خونوادم ردت میکنن! (البته حق داشت)

بگذریم زندگی یکنواخت و ناامیدانه من داشت به مسیر خودش ادامه میداد تا اینکه یک روز یاد خواب تو ای سی یو افتادم!

ادامه دارد ...

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت ششم
برچسب ها : تومور ,بخاطر ,فیزیو ,دکتر ,ناامیدی ,الان بخاطر ,بگیره الان ,فیزیو تراپی ,ناامیدی ناامیدی

مهمان ناخوانده - قسمت پنجم

:: مهمان ناخوانده - قسمت پنجم

در قسمت قبل تا اونجایی گفتم که خواب حضرت زهرا رو دیدم و از خواب پریدم

پتو رو کشیدم  روصورتم و شروع کردم به گریه کردن

خیلی حال عجیبی بود

گریه میکردم ، ولی ارامش خاصّی داشتم

مطمن بودم شفا گرفتم

پرستار تو دل شب اومد و گریه کردن منو دید

پیشم نشست و شروع کرد به حرف زدن

فکر میکرد چون تنهام دارم گریه میکنم

بهم گفت : مگه کسی رو نداری که تو این شرایط تنهایی!گفتم من مرد تنهای شبم :) ! خنده ملیحی زدم و باز اشک میریختم و بهش گفتم گریم سر تنهاییم نیست !خواب عجیبی دیدم گریم گرفت

اون شب تموم شد و فردا دکتر اومد بالا سرم و بعد از پرسیدن حال و احوالم گفت صورتتو حرکت بده ببینم!

فکر میکردم صورتم سنگین شده ولی تکون میخوره!اما تکون نمیخورد!

اونجا بود که فهمیدم سمت چپ صورتم فلج شده بود

وای خدای من

من صورتم فلج شده

یعنی چی!تموم ارزوهام به باد رفت یعنی؟ (این حس رو نمیتونید درک کنید!)

من تا 20 روز قبلش سالم بودم و زندگیم رو روال بود

تو بیست روز هم عمل تومور کردم هم صورتم فلج شد!

دیگه به زندگی امید نداشتم چون خواب شب قبل رو فراموش کرده بودم ناخوداگاه

.

.

.

.

.

روز و شبای ای سی یو خیلی دیر تموم میشد!

بقول اون پرستاری که بعضی شبا میومد بالاسرم حرف میزدیم!میگفت ای سیو بد ترین جا بر ای بیمار هوشیار هست!

واقعا راست میگفت

نگاهم به ثانیه ها بود

4 روز گذشت و خونوادم اومدند و منو به بخش منتقل کردند و کلا در مجموع یک هفته بیمارستان بودم تا مرخص شدم

.

.

.

ادامه دارد ...

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت پنجم
برچسب ها : صورتم ,خواب ,گفتم ,تموم

مهمان ناخوانده - قسمت چهارم

:: مهمان ناخوانده - قسمت چهارم

ساعت 6 بعد از ظهر در ای سی یو بهوش اومدم!

اشک تو چشمام جمع شده بود که خدا فرصت زندگی بهم داده(اصلا فکر نمیکردم زنده بمونم)

خیلی تشنه بودم

قبل از اینکه بگم اب!گفتم خانم پرستارعمل چطور بود؟گفت خداروشکر عالی بود!گفتم یک تماس با دکترم بگیر بگو همه تومور رو برداشتی؟

زنگ زد گفت دکترت میگه اره (الکی گفت دلم خوش باشه! چون بعد یک ماه گفت نتونستم تومورتو کامل بردارم باید ته موندشو بری بسوزونی)

بعد که خیالم راحت شد گفتم حالا اگه میشه یک لیوان اب بده

گفت نه :) بهم اب نمیدادند ولی با پنبه لبامو خیس میکردند

خیلی خوشحال بودم (نمیفهمیدم صورتم فلج شده ) خونوادمم کاشان بودند

روی تخت بیمارستان نگاهم به ثانیه شمار ساعت دیواری بود

خوابم برد

وای که چه خواب عجیبی دیدم

خواب دیدم تو یک جمعی هستم که 40 زن سیده اونجا حضور دارند و من وارد جلسه شدم

گفتم شماها کی هستید؟گفتند ما بانیان حدیث کسا هستیم!

ته جلسه یک بانویی روی صندلی نشسته بود

یک حس عجیبی داشت بهم میگفت ایشون بانوی دوعالم ، سرور جهانیان ، مادرم حضرت زهرا (س) هستند

با یک دامن سبز رنگ

صورتشون یادم نیست اصلا

به پاشون افتادم زجه زدم و گریه کردم  (اخه من تو ائمه اطهار به مادرم حضرت زهرا (س)ارادت خاصّی دارم)

وای که چه حس خوبی بود

تا رفتم سلام بدم از خواب پریدم وشروع کردم به گریه کردن!

ملافه رو کشیدم رو صورتم و اروم تو دلم این شعر رو میخوندم و اشک میریختم

در پی حفظ حریم خویشتن
مرد باید پشت در آید نه زن
هیچ می دانی دختر خیرالبشر
از چه جای حیدر آمد پشت در
دید مولایش علی تنها شده
خانه اش محصور دشمنها شده
بر دفاع شوهرش فردی ندید
بین آن نامردها مردی ندید
گفت باید پیش امواج خطر
یار بهر یار خود گردد سپر
من که تنها دختر پیغمبرم
پشت این در پیش مرگ حیدرم
آنکه باشد مرد این سنگر منم
اولین قربانی حیدر منم
چشم پوشیدم زجان خویشتن
ای مقیره هر چه می خواهی بزن
ای در کاشانه این پهلوی من
ای غلاف تیغ این بازوی من
من به جان زخم علی را می خرم
گو چهل نامرد ریزد بر سرم
گر بر آید شعله از کاشانه ام
یا که گردد قتلگاهم خانه ام
گر شود پرپر ز جور قاتلم
غنچه نشکفته باغ دلم
گر شود در پشت در جان بر لبم
افتم از پا پیش چشم زینبم
باز می گویم به آوای جلی
یا علی یا علی یا علی
ادامه دارد ...

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت چهارم
برچسب ها : گفتم ,خواب ,حضرت زهرا ,مادرم حضرت

مهمان ناخوانده - قسمت سوم

:: مهمان ناخوانده - قسمت سوم

روز های قشنگ داشت تمام میشد

بالاخره نوبت ان رسید که بروم پیش جراح و نوبت عمل بگیرم

این بار مادرم نیز با من امد

دکتر به مادرم گفت اگر محمد زنده از عمل بیرون بیاد سمت چپ صورتش فلج خواهد شد!

مادرم گفت چاره ای دیگر نداریم امیدمان به حضرت زهراست!

دکتر نوبت بیمارستان دولتی رو بهم داد اما اشنا زیاد داشتیم اونجا

بیمارستان خصوصی شهر ،اشنا نداشتیم

مادرم به دکتر گفت ترجیحا نمیخوام کسی بفهمه محمد تومور داره!پس اگر میشه بیمارستان خصوصی عملش کنید!

دکتر گفت هر جایی این عمل رو نمیشه انجام داد!

اگر میخواهید کسی نفهمه ، برید تهران یا اصفهان!

تصمیم بر این شد که بیمارستان بانک ملی تهران پذیرش بشم!

9 آبان ماه 94 تنها به تهران رفتم(تنها رفتم چون نمیخواستم از اول بچگی باری روی دوش کسی باشم!)

نزد یکی از جراحان مغز و اعصاب اون بیمارستان رفتم

اولین سوالی که از من کرد گفت بیمار کو؟ :|

باورش نمیشد که من تنها اومدم! (بعد ها به مادرم گفته بود که محمد دل شیر داشت  که تنها اومده بود)

کارهای پذیرش رو انجام دادم اما گفتن چون فلج میشی باید پدرت بیاد امضا بده!

پدرم رو فرا خوندم از کاشان تا بیاد امضا بده

شب رو با هم خوابیدیم!(پدر و پسر تنهایی!)اون لحظه فهمیدم هیچوقت یک شب با پدرم تنها نخوابیدم :)

فکرم همش پیش زینب بود!

نمیدونستم اگه فردا بهوش نیام چه اتفاقی براش میفته!

بخاطر همین یک فکر بکری به ذهنم رسید!

به یکی از اشناهای زینب که شمارشو داشتم پیام دادم و بهش گفتم فلانی من وضعیتم اینشکلی شده و معلوم نیست باشم یا نباشم!

اگر زنده موندم که هیچ!

اگر مردم!به زینب چیزی نگو از مرگم!

دلش میشکنه!گناه داره!

بهش بگو محمد نتونست منتظرت بشینه و یک کیس خوب برا ازدواج پیدا کرد و رفت!

گفت مگه خلی؟چرا باید همچین چیزی بگم!

گفتم دوست دارم با تنفر ترکم کنه که فراموشم کنه!دوست ندارم شکت روحی و عاطفی بخوره!

بیشعور رفت به زینب گفت محمد تا چند ساعت دیگه بیشتر زنده نیست :|

یه هو دیدم زینب با گریه تماس گرفته روحیم رو کلا باختم

کلی حرف زدیم و اشک ریختیم اما در اخر جمله ای گفت که چون بعدا کارش دارم لطفا یادتون باشه!

(گفت نمیبخشمت اگه بمیری!زنده بیا بیرون!میخوام نوکریتو بکنم و ...)

بالاخره زینب هم فهمید!

نه تونستم از خانواده پنهون کنم نه از زینب :)

10دوشنبه  ابان از راه رسید

عمل من ساعت 8 بود اما چون کارشناس پزشک قانونی دیر رسید عملم افتاد ساعت 10(بهتر!بیشتر با پدرم تنها بودم!)

کارشناس پزشک قانونی که رسید پدرم امضا داد و من هم در خفا بهش گفتم اگر مرگ مغزی شدم اعضام میخوام اهدا بشه :)

وقت عمل شد!

لحظه اخر پدرمو بغل کردم و خداحافظی کردم و بهش گفتم پدر برو کاشان

دوست دارم بعد از عمل تنها باشم ،پرستار ها هستند تو برو نمیخوام زحمتت بدم

با اصرار فراوان پدرمو راضی کردم بره

به اتاق عمل رفتم و وشهادتین روخوندم و بیهوش شدم

خب

بقیه داستان بمونه واسه فردا

پس شکیبا باشید

فردا خیلی خیلی زیبا تر و پر امید تر هست داستان!

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت سوم
برچسب ها : زینب ,محمد ,بیمارستان ,رسید ,مادرم ,پدرم ,کارشناس پزشک ,پزشک قانونی ,دوست دارم ,پدرم تنها ,بیاد امضا

مهمان ناخوانده - قسمت دوم

:: مهمان ناخوانده - قسمت دوم

اول باید بگم دوستان قضیه تومور مال سال قبل هست نگران نشید :|

لااقل تاریخ هارو تو پستم دقیق بخونید! :))

.

.

.

شهریور94 دکتر نظام وظیفه برام MRI نوشت

تا برم نوبت MRI بگیرم ووانجامش بدم و جوابش بیاد وباز مراجعه کنم به دکتر که ببینم حرف دکتر چیه!شده بود اواخر مهر 94

محرم تازه شروع شده بود!

.

.

در پست قبل گفتم که :

دکتر نظام وظیفه گفت فعلا سربازیتو بیخیال ، برو تومورتو عمل کن و منو معرفی کرد به جراح مغز و اعصاب

گفتم به خانوادم نگم؟

گفت باید بگی

حق دارند بدونند!اصلا نمیشه نگی!

اومدم خونه و یجوری به مادرم گفتم :| خیلی سخت بود!مادره دیگه

!اصلا نمیتونم این قسمت رو وصف کنم!در کلامم نمیگنجه پس زود بگذریم از این قسمت!

ولی به زینب نگفتم!چون دلشو نداشتم!

وقتی رفتم پیش دکتر جراح مغز و اعصاب

دکتر گفت خب مریض کجاست!به خودش بگید بیاد !

گفتم مریض منم!

گفت بهت نمیخوره!چه روحیه ای داری تنها پاشدی اومدی :)

گفتم من مرد تنهای شبم :)

خندید و گفت چرا تا الان نفهمیدی!خیلی دیر شده!

گفتم اقای دکتر من بخدا سهل انگار نبودم

5ساله بخاطر سرگیجه هام تحت نظر متخصص مغز و اعصاب هستم!5475 تا قرص تا حالا خوردم بخاطر تجویز اشتباهش!چمیدونستم سرگیجه هام بخاطر توموره!میگفت بخاطر حفره هست!

ّبگذریم چقدر فحش بهش داد اقای جراح از تشخیص این دکتر احمق! :))

دکتر گفت زود باید عمل شی!

گفتم اقای دکتر وقت دارم؟

گفتم فقط چند روز!آخه عاشورا نزدیکه و من میخوام این محرم رو درک کنم!

گفت نفوس بد نزن انشالله هیچیت نمیشه!
 ولی برو و بعد عاشورا بیا!
اگه وصیتی چیزی داری بکن :|

امیری یا حسین :((

نمیدونم اینجور موقعیت ها براتون پیش اومده یا نه!

فکر کنی روزای اخر هست و این محرم اخر هست!

اون روزا یادمه خیلی دلم کربلا میخواست (اخه تا حالا نرفتم!)

همه هییت ها رو رفتم

یک ثانیه تو خونه نموندم!

احساس میکردم هر یا حسینی که میگم یا حسین اخر هست!

از تمام و جودم میگفتم!

از تمام وجود!!!!

خیلی حس عجیبی بود خیلی!

من از بچگی وصیت نامه داشتم و حق الناس نداشتم!

حق الله زیاد داشتم اما حق الناس نه!

فرصتی هم نداشتم حق الله هامو ادا کنم!

فقط دوست داشتم بگم شب و روز یا حسین!

مطمن بودم اگه امام حسین اون دنیا شفاعتم کنه حق الله هام حله :) (اینو نگفتم که فکر کنید امام حسین رو برا خودش دوست نداشتما!گفتم بدونید که حتی با اینکه فکر میکردم چند روز دیگه میمیرم حال نداشتم حق الله هامو بجا بیارم ) :))

بگذریم

خیلی حرف زدم

سرتون رو درد نیارم :)

تاسوعا و عاشورا رو با حال عجیبم سپری کردم و رفتم دکتر!

ادامش در قسمت بعد :)

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت دوم
برچسب ها : دکتر ,گفتم ,خیلی ,حسین ,الله ,نداشتم ,الله هامو ,امام حسین ,اقای دکتر ,گفتم اقای ,نظام وظیفه

مهمان ناخوانده - قسمت اول

:: مهمان ناخوانده - قسمت اول

چون قضیه بیماریم با قضیه زینب گره خورده

مجبورم هر دو رو با هم ببرم جلو

شما میدونید از 13 بهمن ماه 93با زینب اشنا شدم و خیلی صمیمی شده بودیم!

قضیه بیماریم برای شهریور 94 هست!

درسم دیماه 94 تموم میشد!

وباید برای سربازی اقدام میکردم

از شهریور کارای سربازیمو داشتم انجام میدادم که برم امریه وزارت دفاع بگیرم(چون رشتم شیمی بود قبولم میکردند)

رفتم پیش پزشک نظام وظیفه که ازش بپرسم ایا معاف میشم یا میرم سربازی!

گفت مشکلی نداری!گفتم گوش چپم کمی سنگین شده رفتم پیش متخصص گوش و حلق و بینی گفته سکته گوشی کردی!

گفت برو MRI بده ببینم!

MRI که گرفتم یه حالت عجیبی شد!گفت سالمی؟گفتم اره!چطور مگه؟

-تهوع!دوبینی!تشنج!سردرد!اینارو باید داشته باشی!

--خب ندارم!

-نمیشه نداشته باشی اخه!

--دکتر مگه چی شده ! بهم بگو!دارم سکته میکنم!

-یک تومور تو سرته اندازه پرتقال :|

--:|

-   :| از بچگیم داشتی!

--از بچگی؟!!!!!من چندسال پیش بخاطر سرگیجم MRI دادم گفتن چیزیت نی ،میشه ببینم تومورمو؟

-بیا اینه!

(عکس الکی است!به عنوان مثال عرض کردم)

--آقای دکتر گرفتی ما رو!این که تومور نیست!

-چیه پس؟ :|

--من 5 ساله تحت نظر متخصص مغز و اعصاب هستم بخاطر سر گیجه هام، منم همچین چیزی دیدم تو MRI های قبلیم،به دکترم گفتم این چیه میگه حفره هست!چیزی نی!

-؟!!!حفــــــــــــــــــــــــــره؟

--حفره :|

دکتر اینجا خندش گرفت

-تحت نظر متخصص هم بودی 5 سال !اره؟(حفره میدونی چیه؟180درجه با تومور فرق داره!)

--اوهوم :|

-برو خدا رو شکر کن که الان فهمیدی چون این توموری که من میبینم 2 ماه دیگه میکشتت :|

معرفی نامه نوشت برام برای جراح مغز و اعصاب و اونجا واقعا فهمیدم تومور دارم و جاش خیلی بده!و خیلی دیر فهمیدم!

من به خونوادم تا لحظه اخر چیزی نگفتم که نگران نشند!

وقتی که فهمیدم تومور دارم خیلی ناراحت شدم!بخاطر تومورم نه!بخاطر زینب!همش میگفتم چه بلایی سر زینب میاد :(

بگذریم

بقیش قسمت بعد

حوزه قبول شدم راستی :)

منبع : ـــمرد تنهای شبـــمهمان ناخوانده - قسمت اول
برچسب ها : تومور ,بخاطر ,زینب ,خیلی ,فهمیدم ,چیزی ,تومور دارم ,فهمیدم تومور ,قضیه بیماریم

دوان پوچ قسمت اول و آخر

:: دوان پوچ قسمت اول و آخر

وقتی زینب منو رد کرد

وقتی صورتم از لحاظ ظاهری هنوز خوب خوب نشده بود و تو جامعه میدیدم نگاهای تمسخر امیز دیگران رو!

وقتی رفته بودم دانشگاه انصراف داده بودم بخاطر یه سال خونه نشینی

وقتی تو جامعه دیگه فعالیت قبلو نداشتم و حتی هیئت و پایگاه و ... نمیرفتم!

وقتی خیریه ام از هم پاشید و هر کدومشون رفتند سمت زندگشون

وقتی به علت تومور و خونه نشینی های بعد تومور کارمو از دست داده بودم و وسایل کارمو نصف قیمت فروخته بودم تو این یه ساله! و کلی بدهی بالا اوردم

وقتی شده بودم مایه ی نگرانی خونوادم

وقتی زندگی روی تلخشو به من نشون داد

وقتی و وقتی و وقتی ....

اعتماد به نفسمو از دست داده بودم حسابی

زندگیم پوچ  شده بود

دنیام عوض شده بود و برام با مرگ فرقی نداشت

من با اون همه فعالیت اجتماعی و با اون همه ایده های خلاقانه

شده بودم یه جوون منزوی و خونه نشین

حتی وقتی صورتمم شفا پیدا کرد و خوب شد ،تلنگر نشد بر اوضاع خرابم (دیگه شما خودتون ببینید چطور بودم!)

تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و از زندگیم بگم تا با شماها دردودل کنم که لااقل یکی باهام هدرد بشه

یه مسیر برا وبلاگم نوشتم و بر مبنای اون شروع کردم وبلاگ نویسی در همین جا

اما این وبلاگ نه تنها مسیر وبلاگ نویسیمو بلکه مسیر زندگیمو عوض کرد

مسیر زندگیمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!

سکوت 5ماهه ام برای این بود که مسیرم عوض شده بود

هدف هام باز برام زنده شد

جون گرفت تن بی جانم!

من زندگیمو مدیون این وبلاگمحالا عرض میکنم خدمتتون

علی الحساب فقط بدونید

از فروردین تا تیر و مرداد دوران پوچی داشتم که این وبلاگ عوضش کرد

بقیش انشالله در پست های بعدی ....

منبع : ـــمرد تنهای شبـــدوان پوچ قسمت اول و آخر
برچسب ها : وبلاگ ,مسیر ,خونه ,داده ,داده بودم ,خونه نشینی

دوران پوچ قسمت اول و آخر

:: دوران پوچ قسمت اول و آخر

وقتی زینب منو رد کرد

وقتی صورتم از لحاظ ظاهری هنوز خوب خوب نشده بود و تو جامعه میدیدم نگاهای تمسخر امیز دیگران رو!

وقتی رفته بودم دانشگاه انصراف داده بودم بخاطر یه سال خونه نشینی

وقتی تو جامعه دیگه فعالیت قبلو نداشتم و حتی هیئت و پایگاه و ... نمیرفتم!

وقتی خیریه ام از هم پاشید و هر کدومشون رفتند سمت زندگشون

وقتی به علت تومور و خونه نشینی های بعد تومور کارمو از دست داده بودم و وسایل کارمو نصف قیمت فروخته بودم تو این یه ساله! و کلی بدهی بالا اوردم

وقتی شده بودم مایه ی نگرانی خونوادم

وقتی زندگی روی تلخشو به من نشون داد

وقتی و وقتی و وقتی ....

اعتماد به نفسمو از دست داده بودم حسابی

زندگیم پوچ  شده بود

دنیام عوض شده بود و برام با مرگ فرقی نداشت

من با اون همه فعالیت اجتماعی و با اون همه ایده های خلاقانه

شده بودم یه جوون منزوی و خونه نشین

حتی وقتی صورتمم شفا پیدا کرد و خوب شد ،تلنگر نشد بر اوضاع خرابم (دیگه شما خودتون ببینید چطور بودم!)

تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و از زندگیم بگم تا با شماها دردودل کنم که لااقل یکی باهام هدرد بشه

یه مسیر برا وبلاگم نوشتم و بر مبنای اون شروع کردم وبلاگ نویسی در همین جا

اما این وبلاگ نه تنها مسیر وبلاگ نویسیمو بلکه مسیر زندگیمو عوض کرد

مسیر زندگیمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!

سکوت 5ماهه ام برای این بود که مسیرم عوض شده بود

هدف هام باز برام زنده شد

جون گرفت تن بی جانم!

من زندگیمو مدیون این وبلاگمحالا عرض میکنم خدمتتون

علی الحساب فقط بدونید

از فروردین تا تیر و مرداد دوران پوچی داشتم که این وبلاگ عوضش کرد

بقیش انشالله در پست های بعدی ....

منبع : ـــمرد تنهای شبـــدوران پوچ قسمت اول و آخر
برچسب ها : وبلاگ ,مسیر ,خونه ,داده ,داده بودم ,خونه نشینی

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ